شقایق ها

الهم اشف مرضنا
نویسنده : امین - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

      

                    فقط دعا کنید        (خدایا ما شفای امینمونو از خودت میخایم )

                               

در حال حاضر (امین)  عزیزم که دیشب در اثر تصادف در بیمارستان   دی بستری شده و در اثر ضربه ای که بهش وارد شده در حالت کما بسر میبره .

البته علائم رو به حیات مشاهده شده و  فقط محتاج دعای همه دوستان عزیزش هست

کمایی که همچنان ادامه دارد و شاید...!!!

 

ولی نه محال است و امکان ندارد !!!!! او روزه دار بود .........امین پاک بود به پاکی آفتاب.......او مهربان بود و دوست داشتنی........ او جوان است و نجیب......

 

البته هیچ گونه جراحت و یا زحمی بهش وارد نشده فقط در اثر ضربه ای که به گیجگاهش خورده دچار بی هوشی شده که هنوز بهوش نیومده .

در این شبای عزیز از خدا بخاهیم که امینمونو دوباره بهمون برگردونه واقعا برام سخت بود که اونو رو تخت بیمارستان اونجوری ببینمش مثل یک جسم بود که هیچ حرکتی نداشت .

مگر میشود خدایی که خوان رحمتش را بر گستره افلاک پهن کرده بنده روزه دارش را فراموش کند و چنین روا داردمان؟؟؟؟؟؟

و در این جدال نابرابر تنها دعای خیر و استشفای شما را کم دارد تا به زندگی لبخندی دوباره بزند و چشمان ما را نور امید ببخشد..........

در ضمن از شما دوستان عزیزم یه خواهش دیگری هم دارم برای تمام دوستانتونم آدرس این وبلاگو بفرستید تا براش دعا کنند .

                                 الهم اشف مرضنا


comment نظرات ()
۱۳۶۳/۶/۲۷
نویسنده : امین - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥

بعد از حدود تقریبا ۴ ماه دوری سلام.

خواستم زود تر از اینها آپ کنم اما گفتم بزار بخوره به یه مناسبتی بعدا آپ کنم جاتون خالی رفتیم کنسرت رضا صادقی . اولین کنسرت پاپ توی ایران بود که بعد از انقلات برگزار میشد و جمعیتی حدود ۵۰۰۰۰ هزار  نفر از این کنسرت استقبال کرده بودند . و حالا مناسبتی که ازش صحبت میکنم اینه :

                                                   تولدم مبارک

          در یکی از روزهای تابستان یه نفر به دنیا اضافه شد

از آن شبي كه واژه هاي دوست دارم از دهانمان خارج شد
من بنويسم يا تو؟ تو بيان مي كني يا من؟ تو تبريك مي گويي يا من؟
اما حالا دگر نه توي وجود دارد نه مني...دگر من و تو تبديل به واژه ما شده است و يك سال از ما شدن اين واژه مي گذرد..پس گوش كن عزيزم:
 

مهربانم دلم مي خواست همانند ديگران باهم اين روز را جشن مي گرفتيم

 دلم ميخواست اسمت را فرياد بزنم و  در اين روز از خداوند مي خواهم كه فاصله ها را بردارد  فاصله بين هيچ كسي نباشد...عزيزم دلم مي خواست امشب در كنارم بودي و با هم ستارگان را مي شمارديم  مهربانم دلم ميخواست در كنارم بودي و با هم سپيده دم را نظاره مي كرديم

اما درست است كه از هم دوريم اما مي توان نوشت آن هم تنها براي تو

 

                                                                همیشه دوست داشتم...

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....
از نارفيقي ... از بي وفايي ....
نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..
ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....
اصلا چه فايده داشت
اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد
به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد .....
اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت
نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....
تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش
نمي تونن حال دلمو بگه ....
تمام باورامو ازم گرفت .... وقتي صفحه هاي
تقويمم رو ورق مي زنم...
وقتي بارون مياد ..
وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...
وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در می ياد ...
چقدر عذاب اوره
كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از
همه مهمتر رفيق باشي ... اما
اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....
ديگه چي برات مي مونه كه
بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...
برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ....
ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...
جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ...
جايي كه قدر همو بدونن ...

يه ناكجاآباد

comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

بدترين شب زندگيم

شب بود حدود ساعت ۱۲
فکرهاشو کرده بود ولی باز هم ترديد داشت
ميترسيد و آروم آروم بالا ميرفت
نميدونست کاری که ميخواد انجام بده درسته يا نه؟
ولی فقط ميخواست راحت بشه..
از اين زندگی.از اين بدبختی.از اين ذلت
از حرفهايی که خانوادش به اون ميزدن
ديگه هيچی براش مهم نبود..
بابا و بالاتر رفت تا به در پشت بوم رسيد..
درو باز کرد
خودشو بالای يکی از بلوکهای بلند اکباتان ديد..
ميترسيد..قلبش تند تند ميزد..
آروم آروم اومد جلو و به پايين نگاه کرد
ارتفاع رو که ديد داشت پشيمون ميشد..
يکدفعه  به ياد دوران کودکی اش افتاد
به اون موقع که معصوم بود
ولی نه..تصميمشو گرفته بود.
چشماشو بست وخودشو رها کرد
طولی نکشيد..
فقط چند ثانيه شايد هم کمتر..
يکی رو ديد که روی زمين افتاده..
و همه با داد و فرياد به طرفش ميرن
اين جنازه کی بود..؟
خيلی آشنا بود..نه باور نميکرد...
خودش بود..فرهاد ۳سانتی..


بله..اين ماجرای خود کشی يکی ازدوستانم از بچه های اکباتان به نام فرهاد ۳ سنتی بود که در تابستان سال ۸۲ از روی يکی از بلوک های اکباتان به پايين پريد...بعد از فرهاد ۵ نفر ديگه هم توی اکباتان در همان تابستون خودکشی کردن..۲ دختر و ۳ پسر..من سعی کردم که خودمو جای فرهاد بگذارم و نوشته های بالا رو خودم نوشتم...نميدونم تا چه حد درست باشه ولی هيچکی از اون لحظات خبری نداره...


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤

شايد اشتباه
اما عاشقا دروغ ميگن
آدماي مهربونو و با وفا
دروغ ميگن
اونا كه ميگن كه تا هميشه ديوونتن بذار بي پرده بگم كه به شما
دروغ ميگن
اونا كه ميان به اين بهونه ها كه اومدن از توي شهر قشنگ قصه ها
دروغ ميگن
اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده به تموم آسمونا به خدا
دروغ ميگن
اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا
دروغ ميگن


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

 امروز آخرين روز پاييز بود.. گذشت.. به شب رسيد و اين شب كه صبح شد؛ ديگه پاييز نيست.. رفت.. با همه خاطره هاش.. با همه خوبي هاش.. با همه بدي هاش.. با همه شادي ها و غم هاش.. با همه با هم بودن ها و تنهايي هاش.. خدايا! چقدر بايد صبر كنم تا يه پاييز ديگه از راه برسه...!!؟

پاییزرفت با تمام رنگهاش با تمام زیباییهاش . خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت.

پاییزی که دوست داشتنی بود . پاییزی که تموم رنگهاش خاطره بود

اما اینبار تنها رفن تنهای تنها انگار می دونست نمی تونم صدای قدم هاش رو

تو کوچه پس کوچه های دلم تحمل کنم می دونست نمی تونم صدای خش خش

برگهای زرد بی گناه آرزو هام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم . پاییز رفت و باز از این

همه رنگ دلم گرفته . کاش پاییز همونطور که نگاهت رو از من گرفت می تونست

یادت رو هم از من بگیره . کاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاکستر می شد کاش

بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمی کردم که حالا زیر این آسمون خاکستری

بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم . حالا که اینطور سر جنگ داری به کی تکیه

کنم ؟ حالا که سکوت مهمون تنهاییم شده  چطور بگم داری اشتباه می کنی ؟ دیگه

اشک هم قدرت برداشتن این بغض سنگین و نداره . این روزها حتی خاطرات خوش

هم به دلم زخم می زنند و تو .... . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگیرم .

تو که از همه چیز بی خبری و فقط دلم رو زخم می زنی تو که .... .

کاش می تونستم یه دل سنگی مثل آدمهای دیگه داشته باشم تا جای خالی دلم رو

حس نمی کردم اونوقت می تونستم حرفهات رو قبول کنم اونوقت دیگه به خواست تو

عذاب نمی کشیدم . اگه تو منو لایق عذاب می دونی حرفی ندارم . گاهی شک می کنم

 اونی که نگاهش خورشید آسمونم بود اونی که کلامش آرامش دنیای من بود تو بودی ؟؟؟

پس چرا حالا .... .حالا بیشتر از هر چیز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش پنهوم کنم

 کاش می دونستی رفتنم رو نمی خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر

چشمات نشده بودم چشمات رو به روم می بستی . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه ی

لبات دیدم چشمامو می بستم . حالا چه کنم که آسمونش همیشه بارونی می شه این گریه ها

و این بغض همیشگی دیگه براکم شده عادت . دل کندم از شهری که مال من نبود رفتم که تو

سیاهی شبها گم نشم رفتم که خیال همه رو راحت کنم رفتم که دیگه هیچ وقت نباشم رفتم

که دیگه هیچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن .

باید می رفتم راهی جز رفتن باقی نبود بودنم فریاد خاموشی بود که فقط بغض و اشک به من

 هدیه داد . حالا تک و تنها تو خزونی که زود تر از همیشه به دلم پا گذاشته که گلهای حسرت که

 زیر برگهای خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خیره می شم .

من اولین رهگذر این جاده نبودم و آخرین هم نشدم ثانیه ها رد پاها رو پاک می کنند طوری که

انگار هرگز کسی ازین جاده گذر نکرده بود ...


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳

سهراب می گويد :تا شقايق هست زندگی بايد کرد.

اما کو شقايق٬ کو آن سهرابی که ببيند ديگر شقايقی وجود ندارد ديگر کسی در

باغچه دلش شقايق نميکارد. آخه دل کسی که سنگ شده شقايقش کجا بود

دلم با خيلی دلها سفر کرد باخيلی دلها پرواز٬ ولی همه سنگی وسيمانی بودند

همه با آن دل سنگشيان قلبم را شکستند و ديگر بالی برای پرواز ندارم ودلم

کوچک شقايقيست پر از هوای پرواز.

                                  ..........................................

يكي را دوست ميدارم …

آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاك قلبم ميباشم…

يكي را دوست ميدارم ، همان فرشته اي كه در نيمه شب عشق به خوابم

آمد و مرا با خود به دشت دوستي ها برد…

يكي را دوست ميدارم ، او ديگر يكي نيست او برايم يك دنيا عشق است…

پس بمان اي كسي كه تو را دوست ميدارم ، بمان و تسليم احساسات پاك

من باش…

مي خواهم تو را شكنجه دهم ، شكنجه عشق و محبت خودم !!!!

آنقدر تو را شكنجه مي دهم تا تمام وجود من شوي ، چون كه تو را دوست

دارم…

اي خورشيد آسمان روزهاي من ، اي مهتاب روشن بخش شبهاي من ، اي

 ستاره درخشان آسمان تيره و تار من ، اي آسمان زندگي من و در پايان اي

همدم زندگي من ، با من باش چون كه تو را دوست ميدارم ، آري ، تو را

دوست ميدارم… فقط تو را…!

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

قصه عشق شاپرک

زير اين طاق کبود يکی بود يکی نبود .

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود. اون اسير يه قفس شب وروزش

بی نفس همه ارزوهاش پرکشيدن بود وبس...

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون

بدجوری سوخت .زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد توچشم مرغ اسير

غم دلتنگی رو ديد.

ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست٬تا که از حرفهای مرغ شاپرک

دلش شکست. شاپرک گفت که بيا با هم پربکشيم بريم تا اون بالاها سوار

ابرا بشيم ...

يه دفعه مرغ اسيرنگاهش بهاری شدبارون ازبرق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو ديد با خودش يه عهدی بست نفس سردی

کشيد.ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرک ذره ای

کم نمیذاشت.

تا يه روزيه باد سردميون قفس وزيدآسمون سرخابی شدسوز برف از راه رسيد.

شاپرک يخ زدويخ موندگارنشد چشاشو روهم گذاشت ديگه اون بيدار نشد.

مرغ عشق شاپرکوبه دست خداسپردنگاهش به آسمون تاکه دق کردشومرد.......


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳

* تقديم به تک ستاره لحظات بی کسيم ، به پاس تمامی مهربانيهای بی دريغش *

 ميدانی!؟ 

 ديشب باز باران می باريد...

 گمان کردم که شايد توگريسته باشی.

 دلم گرفته بود...باز هم برای چشمانت دلتنگ بودم.

 نميدانم ولی هرگاه خورشيد قصد رفتن ميکند به يادتو می افتم..

 چشمانم مملو از اشک ميشود

 و گويی آن زمان چشمان تورا هم بارانی می بينم...

 کاش هيچ گاه چشمانت را بارانی نبينم...

            

من تو را اي عشق از کف داده ام!... هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام... آن من عاشق ، من ديوانه را ... من نميدانم کجا گم کرده ام! ... من نشاني هاي خود را ميدهم... يک نفر بايد مرا پيدا کند ... يک نفر بايد که با طوفان عشق ... برکه اي خشکيده را دريا کند ...


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

                       عزيزم غصه نخور زندگی با ماست       

يادته .شبای زمستون  وقتی  که بچه بوديم . زير کرسی ٬مادر بزرگ واسمون قصه می گفت ؟
وقتی قصه  ٬ شروع می شد٬ چشامون به هم می گفت: « الهی که صب نشه » می ترسیدیم قصه هه ٬زود تموم بشه .مثه باریدن برف توی  زمستون ٬وقتی میباريد  می گفتيم٬خدا کنه تاهمیشه بباره ٬تموم نشه.همیشه قصه ها٬توش پر از غصه بود.اگر قصه ای توش غصه نداشت ٬ حوصله مون سر می رفت ٬ تا حسن کچل از هفتاد خوان!  نمی گذشت.مزه نداشت.همیشه سروکله یه دیو بی شاخ و دم پیدا می شد تا رستم دستان.تو قصه خوابش نبره.همیشه سیاهی باهاش می اومد تا سفیدی جاشو بگیره.سفیدی همیشه .آخرای قصه بود .


ولی حالا که بزرگ شدیم . قصه ها یادمون رفته.آرزوهامون پیر شده.دل واسمون دست و پاگیر شده.حیرونم عزيزم .حیرون!  ما آدما تو قصه ها٬دنبال غصه بوديم٬ تا باهاش دست وپنجه نرم کنیم تاببینیم چندمرده حلاجیم.

ولی حالا که بزرگ شدیم.قصه هامون کوچیک شدن ٬ تا سایه یه غصه می شه٬ آدما چپه می شن.تا یه چاله سر راهشون ٬ سبز می شه ٬ آه می کشن ٬ یه آهی که اگه دیوهای قصه هم ٬ بشنفن ٬ زهرشون آب می شه ٬ اگه یه خبر ناخوشی به ما بگن.از حال می ریم ٬ غش می کنیم.اگه یکی به ما جفا کنه ٬ مشقای مهر و وفا رو پاک کنه ٬ دنیا یهو ٬ تار می شه ٬ سیاه می شه.

ببین من اینو واسه تو نوشتم .


ببین . غصه ها مثه سایه ان.بال دارن.تا بری به سمت شون پر می کشن.بالا می رن.
یه نخ ببند به دم غصه ها.مثه بادبادک پرش بده..اگه یه دفه جا بزنی.عقب بری.سایه ها گنده می شن.جون می گیرن.تا جایی که سایه هه غول می شه.یه غولی که درسته قورتت می ده. اگه چشاتو به سفیدی بدوزيی ٬ سایه ها  خود  به  خود آب می شن.


سر تو درد نیارم.خیلی حرف زدم.می دونم که خسته ای.می دونم دلت قصه میخواد. هوای بارونی می خواد.ولی آخر قصه رو ٬ خودت بگو. می دونم که می تونی ٬ فقط کافیه دل بدی .اولش این بود .یکی بود یکی نبود٬ غیر از خدا هیچ کس نبود.پاییز از باغ دلامون گذشت ٬رفت که رفت... پشت سرش ام نیگاه نکرد .......................

حالا شما بگيد :

ميتونيد بهم بگيد پاييز تو گوش درختا چی پچ پچ می کنه که برگاشونو وصله های تنشونو می تکونه ؟


comment نظرات ()
با تو هستم ای شقايق
نویسنده : امین - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

ای کاش باز هم شقايق بود آن شقايقی که من وشما بدنبالش هستيم .

شاید زندگی بی رنگ باشد اما چه زیبا رنگ احساس را نمایان ساخته است .
اگر زندگی اسیری است پر از آزادی است ، به قول سهراب :
« زندگی خالی نیست ، مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ، آری ،
تا شقایق هست زندگی باید کرد . »
ما باید باغبانان شقایق باشیم نه انسانهایی که شقایق هایشان پژمرده است و
دل خود را به ریشه ای سست خوش کرده اند .
ما انسان هستیم و انسان قادر است با نیروی عشق زاده محبت باشد . ما انسان
هستیم و تمام آسمانها و زمین زادگاه ما است ، جای ما در دلها است.
مهم نیست که تاریخ تولد و یا مرگ ما چه باشد ، بلکه آنچه اهمیت دارد این است
که ما که هستیم ؟!

شما چی فکر ميکنيد؟


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

اول کلام .....

 سلام

نمي دونم چه طور مي تونم در قالب جملات از لطف وهمراهيتون تشكر كنم . راستش اصلاً تصور نمي كردم كه تو اين مدت كوتاه اين قدر دوست خوب و يار و همراه پيدا كنم .  گلهاي   مهربونم ، واقعاً من روبا حضورگرمتون خوشحال كرديد وبا قدم گذاشتن به خونه ی شقايق ها  دلمون را شاد کرديد ، اميدوارم كه  بتونم ميزبان خوبي براي شما باشم . براي شما كه نشون داديد هميشه در كنار دوستانتون هستيد و اونها روتنها نمي گذاريد . دوستاي گلم ازمهربوني و

لطف شما هرچي بگم كم گفتم اميدوارم بتونيم به زودي زودمحبت هاتون روجبران كنيم .

 

                                                                                                      

   

 چطور بود ............ وبلاگ را تا آخرش بخونيد  .............. امين ميرفصيح

 چت و ارسال فایل بدون اینترنت (فقط نظر يادتون نره)×

بعد از اون آموزش اکنت که ۱۰ دقيقه از اينترنت استفاده کنيد ولی ۱ دقيقه پولش را بپردازيد تصمصم گرفتم يه روشی را به شما آموزش بدم که ميدونم خيلی هاتون بلد نيستيد .  

تاکنون اتفاق افتاده که بخواهید با دوستی در شهر خود چت کنید و یا اینکه بخواهید فایلی برای شخصی بفرستید و یا دریافت کنید ولی امکان استفاده از اینترنت را نداشته باشید در این شرایط چکار می کنید؟ من به شما پیشنهاد می کنم که از برنامه Hyper Terminal استفاده کنید.

نیازی نیست که برنامه ی خاصی نصب کنید برنامه ی ذکر شده در خود ویندوز شما وجود دارد فقط کافی است که آن را اجرا کنید برای دیدن این برنامه مراحل زیر را انجام دهید

  Start/Programs/Accessories/Communications/Hyper Terminal

این برنامه یکی از امکانات ویژه ویندوز هست که کمتر کسی از وجود آن خبر دارد و از آن استفاده می کنند شما با داشتن فقط یک مودم می توانید هر فایلی را هر جایی که می خواهید بفرستید شما در این ارتباط بین دو کامپیوتر فقط هزینه ی پول تلفن را می دهید و آن هم به پای کسی است که وصل می شود توجه داشته باشید که امکان دارد در هنگام نصب ویندوز این برنامه را برای شما نریخته باشند که در آن صورت می توانید وارد Control Panel بشوید و Add Remove Programs را انتخاب کنید و وارد سربرگ Windows Setup شوید و در قسمت Communications برنامه مورد نظر را یافته و نصب کنید.

کار با این برنامه آسان هست اکنون به آموزش آن می پردازیم برنامه را اجرا کنید پنجره ای با عنوان Cennection Description باز می شود نام شخصی که می خواهید به آن وصل شوید را بنویسید و بر روی ok کلیک کنید پنجره Connect To باز می شود شما باید نام کشور کد و شماره تلفن شخص مورد نظر را وارد کنید و سپس بر روی ok کلیک کنید تا پنجره Connect باز شود در آنجا نام طرف و شماره تلفن آن نوشته شده حال بهتر است وارد Modify شده و تیک مربوط به استفاده از کد کشورها و ... را بردارید حالا پنجره اصلی برنامه باز می شود از منوی Call گزینه Call را انتخاب کرده و همچنین می بایست شخص مورد نظر برای ارتباط بین دو کامپیوتر Wait for a Call را انتخاب کرده باشد تا ارتباط برقرار گردد وگرنه فقط تلفن آنها زنگ می خورد و ارتباطی برقرار نمی شود در زمان وصل شدن صدای بوقی شبیه بوق وصل شدن به اینترنت به گوش می رسد.

اکنون شما می توانید که دز صفحه برنامه بنویسید و با کلیک کردن بر روی هر عبارت بر روی کیبورد آن عبارت به سرعت در کامپیوتر شخص مقابل نشان داده می شود

ضمنا برای ارسال فایل از منوی Transfer گزینه ی Send File را انتخاب کنید و به وسیله Browse مسیر فایل مورد نظر خود را انتخاب کنید و براي دريافت فايل فقط بايستي  گزينه Receive File را انتخاب کنيد و برای قطع ارتباط از منوی Call گزينه Disconnect را انتخاب کني.

  هرگونه سوالی داشتيدميتوانيدازطريق آيدی من يابافرستادن ايميل بامن درتماس تماس باشيد. 

                         http://www.n100.persianblog.ir                                                      

  mirfasih223@yahoo.com                  mir22desinger@yahoo.com

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

                            اشک آدمي از دل سنگ روزگاره
                                     از شکست خوردنه
                                   از بي وفايي آدماست
                        از دل کويري و خشک و سرد آدماست
                              دل آدمي مثل يک سنگ سخته 
                               که مثل يک شيشه برندست
                                 دل من به کسي دل نبند
                                به کسي نگاه نکن دل من
                               به همه خوبي کردي ولي.....
                                    دل من گريه کن
                        بذار همه بدونن داره بهت چي ميگذره
                      بذار دل سنگه آدما وسعت دلتو حس کنن
                           بذار بدونن دلت قد يک دنياست
                بذار بدونن دلت پر از قصه هست ولي نشون نميدی
 

                                     
به اميد اينکه دل شما عزيزان مثل دل بعضی ها سنگی وسيمانی نباشه اميدوارم در نگاه مهربان آسمان، خورشید عشق بر پهنای پر وسعت دلهاتون نور بپاشه و مهتاب محبت، روشنا بخش شبهای عاشقانه ی شما دوستان باشه                                          


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳
مرگ بر دروغ !
مرگ برچیزایی که توی دل آدم برای همیشه میمونه وگفته نمیشه!

يک شب سرد زمستان ، گفتی که ديگر نباشم

بودم ، ولی خواستی که من نباشم

يک شب سرد زمستان ، گفتی که ديگر چشمان سياهت را نگاه نکنم

ميديدم ، ولی خواستی که نگاه نکنم

گفتی عشق برايت معنی ندارد ، نميدانم

شايد راست ميگفتی ، شايد هم نه ، برای من داشت ولی

يک شب سرد زمستان ، گفتی که ديگر تمام شد

نشده بود ، ولی خواستی که اين هم تمام شود

همان شب سرد ، گفتی که روياهايت ديگر من نيستم

نميدانم ، ولی خواستی که من نباشم

به من گفتی ، زمستان را دوست ندارم

نميدانم داشتی يا نه ، ولی خواستی که نداشته باشی

يک شب سرد زمستان ، گفتی ميخواهی دنيايت را خودت بسازی

نميدانم ، شايد ميتوانستی ، شايد بتوانی ... من نميتوانم

ديده بودی آسمان چقدر قشنگ است ، ابر ، باران ، ستاره

خودت گفته بودی دوستش دارم ، ولی نميدانم ، ایندفعه گفتی ندارم

يک شب سرد زمستان ، به من گفتی که نامم را از ياد خواهی برد

ميدانم ، ميدانم که اين را راست گفتی ... فقط همين را

               this is an interesting web site, look at it !!  this is an interesting web site, look at it !!  this is an interesting web site, look at it !!  this is an interesting web site, look at it !!    this is an interesting web site, look at it !!      

  • زندگی زیباست ... نه به زیبایی حقیقت .حقیقت تلخ است  اما نه به تلخی جدایی...
  • و جدایی سخت است ولی نه به سختی تنهایی

    فقط اينو ميتونم بگم خيلی دوستون دارم شاد باشيد در پناه حق   
                                                                                                           دوستدار شما امين

comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳

                                    ترفند عجيب                             

 عجب ترفندی
۱۰  دقيقه بااينترنت کار کنيدولی۱دقيقه  پولش را بديد
                           .................................................                                                                  
اين روشو ممکنه تو وبلاگ های ديگه هم ديده باشيد اما هيچ کس در مورد طريقه استفاده کردن از اين روش
توضيحی نداده اما من ميخام تمام اسرار اين کد را براتون بريزم وسط ........
اما اينجا جاش نيست هرکی ميخاد از اين روش استفاده کنه آدرس ايميل من mir22desinger@yahoo.com
شما ميتوانيد در قسمت پيام های ديگران آدرس ايميل خود را گذاشته ومن حتما اين روش را برای شما ميفرستم.
                                                                                                                
ما دلخوشيمون به نظرات وپيشنهادات شما دوستان عزيزه                      


comment نظرات ()
 
نویسنده : امین - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

  نازنينم

عشقم را نه از روی جملات نامه هايم بلکه

     از چشمانم بخوان

  کلمات عشق باشکوه مرا حقير وکوچک ميکند

               برای فهميدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو

                                   جوابش را در قلبت خواهی يافت.

                                                            امين ميرفصيح

 وقتي که ديگر نبود
         من به بودنش نياز مند شدم
                         وقتي که ديگر رفت
                              من به انتظار آمدنش نشستم
                                وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد
                                   من او را دوست داشتم
                                              وقتي که او تمام کرد
                                                         من شروع کردم
                                          وقتي او تمام شد من آغاز کردم
                                                  و چه سخت است تنها متولد شدن
                                                                مثل تنها زندگي کردن است

                                
                   

 

من گمان ميکردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه مي پژمرداز بي آبي
سبزه يخ ميزنداز سردي دي
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها؛ ز آهن وسنگ
قلبها؛بي خبر از عاطفه اند

                                

                  

                

                   

... قدم رنجه نموديد . . . . . . .  بازم سر بزنيد ـ   AMIN MIRFASIH

 


comment نظرات ()